تبليغاتX
تنها گمشده

تنها گمشده

دوستان خوبم سلام

مهم نیست

مهم نیست فردا چی میشه......(مهم اینه که امروز دوستت دارم)...

مهم نیست فردا کجا میری.....(مهم اینه که هر جا بری دوستت دارم)....

مهم نیست تا ابد با هم باشیم.....(مهم اینه که تا ابد دوستت دارم)......

مهم نیست قسمت چیه.............(مهم اینه که قسمت شد دوست داشته باشم)....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:37  توسط سمیرا  | 

مث اون موج صبوری که وفا داره به دریا

تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر

مث برق دوتا چشمی توی یک قاب شکسته

مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته

تومث چشمه ی آبی واسه تشنه تو بیابون

مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون

تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه

مثه چشمای قشنگی که تو حسرته یه سیبه

یه روزی بیا تو خوابم بشو شکل  یه ستاره

توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره

مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت

مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت

مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون

مث ابتدای راهی مث آیینه مث شمعدون

بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

دید یارش داره میمیره موندش و صرف نظر کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:25  توسط سمیرا  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط سمیرا  | 

ای کاش چنین می شد...

ای کاش چنین می شد...

کاش قلب ها در چهره ها بود

 

آنگاه، نیرنگ ها رنگ می باخت ودیگر دلی نمی شکست

 

اگر اين چنين مي شد چه خوب مي شد

 

  .چه لذت نابی داردنفس کشیدن در چنین دنیایی که دروغ، در آن بی معنی است

 

 ریا،در مقابل چنین پرده صداقتی،رنگ می بازد

 

و چاپلوسی، مجالی نمی یابد تا ابراز وجود کند

 

...ای کاش، تنها همین ای کاش، به حقیقت می پیوست

 

...تا دیگر با نگاه کردن در چهره معشوق می شد به حقیقت وجودي اش پي برد

 

...ای کاش چنین می شد

 

...تا دیگر دل به حرف های پر از ریا نمی بستيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:18  توسط سمیرا  | 

شقايق گفت باخنده :نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه….. ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود، اما ….. طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم ….. بگیرند ریشه اش را بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما….. نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو میکرد نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:16  توسط سمیرا  | 

تابش مهربان

من هنوز یادم نیست ماه از کدام سوی پرچین ما،
تا دل آسمان حیاط مان بالا آمد
و تابید
مهربان تابید

من هنوز نقطه ی آغاز قصه را به یاد نمی آورم
مثل خواب بود...

اما خوب یادم هست که پیش از آن
دلی بود که انتظار ماه را هرگز نچشیده بود
و حرف هایی هرگز آتش ناگفته ماندن را نسوخته بودند!

تابشی اما طلسم این خواب ها را در هم شکست !
روحی ، سپیدی مهتاب را آشنا دید
نگاه ش از نور ماه لبریز شد
واژه هایش پاكي ماه را خواند
و دستانش صداقت ماه را نوشت

ماه بر سر این پرچین ماندگار نیست
اما کسی آنقدر از ماه نوشت که دستانش
تمام مرز سیاهی شان را تا همرنگي ماه دریدند!
ذهن اش پر شد از چيزي شبيه "انعكاس"
به همين سادگي !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:13  توسط سمیرا  | 

جاده آبی

هرجمعه به جاده آبی نگاه میکنم و در انتظار قاصدکی مینشینم که قرار است خبر گلهای تو را برای من بیاورد.....

گامهای استوار و دستهای سبزت را 

اگر بیایی چشمهایم را سنگ فرش راهت خواهم کرد

تو از غربت می آیی ودر هر قدم شاخه ای از عاطفه میکاری وقاصدک را آزاد میکنی

تو می آیی وروی هر درخت پر شکوفه لانه ای از امید برای کبو تران غریب خواهی ساخت

صدای تو بغض فضا را می شکافد و فضای مه آلو دی که قلب چکا وکها را می آزارد مرحم می نهی

تو با دستهایت بر قلبهای شقایقها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای در یا خواهی نوشت

 بنام خدای امیدها 

تو می آیی در حالی که دستهایت پر از گلهای نرگس است

تو دل سرد یکایک گلها را با نوای گرمت آفتابی می کنی

تو دست نوازشی بر سر میخکها میکشی که باد کمرهایشان را خم کرده است

تو حتی بر قلب کاکتوسها رنگ مهربانی خواهی زد

تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد کرد

به امید آن روز ...................

مهدی جان بیا که جهان منتظر توست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:4  توسط سمیرا  | 

گلبرگ

من آن گلبرگ مغرورم

                    که مﻴمرم ز بی آبی

ولی با خفت وخواری

                   پی شبنم نمی گردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:23  توسط سمیرا  | 

...................../

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:1  توسط سمیرا  | 

حافظ تو صف اتوبوس

حافظ توى صف اتوبوس


نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس

ديدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم

گفتم كجا روى تو گفتا خودم ندانم

گفتم بگير فالى گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خيالى

گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟

گفتا كه مى سرايم شعر سپيد بارى

گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد

گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد

گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟

گفتا شده ستاره در فيلم سينمايى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز

گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده

گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون

گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش

گفتا : خريد قسطى تلوزيون به جايش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه كاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره

گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل

گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل

گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا

گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دى

گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادى

گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقى

گفتا كه جاى خود را داده به فاكس برقى

گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره

گفتابه جاى هد هد،ديش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟

گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌؟

گفتم بگو ز مشكِ آهوى دشت زنگى

گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى ميخانه اى حسابى

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابى

گفتم : بيا دوتايى لب تر كنيم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟

گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتى

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:22  توسط سمیرا  |